دوره ها خانه سبد خرید حساب کاربری

طراحی پرسونای خریدار: خلق شخصیت خیالی که واقعاً خرید می‌کند (تبدیل داده به داستان)

ab
۰۱ / ۱۲ / ۱۴۰۴
دیدگاه 0

بیایید با یک معمای معروف در بازاریابی شروع کنیم. دو نفر را تصور کنید:

  هر دو مرد هستند.

  هر دو متولد سال ۱۹۴۸ هستند.

  هر دو در انگلستان بزرگ شده‌اند.

  هر دو متاهل هستند و دو بار ازدواج کرده‌اند.

  هر دو ثروتمند و مشهورند.

  هر دو عاشق سگ هستند.

اگر شما فقط بر اساس «داده‌های دموگرافیک» (سن، جنس، ثروت) بازاریابی کنید، این دو نفر برای شما «یکسان» هستند. پس یک پیام تبلیغاتی برای هر دو می‌فرستید. اما این دو نفر چه کسانی هستند؟ نفر اول: شاه چارلز سوم (پادشاه انگلستان). نفر دوم: آزی آزبورن (خواننده هوی متال و مشهور به شاهزاده تاریکی!).

آیا فکر می‌کنید شاه چارلز و آزی آزبورن از یک نوع لباس خوششان می‌آید؟ یا موسیقی یکسانی گوش می‌دهند؟ قطعاً نه. دنیای آن‌ها زمین تا آسمان فرق دارد. این همان شکافِ بزرگِ «بازار هدف» است. بازار هدف به شما می‌گوید «مشتری کجاست و چند سالش است». اما نمی‌گوید «در سرش چه می‌گذرد». پرسونا، ابزاری است که واردِ مغز و قلبِ این آدم‌ها می‌شود. پرسونا به شما می‌گوید که چارلز دنبال «سنت و تشریفات» است، اما آزی دنبال «شورش و هیجان» است.

در دنیای شلوغِ امروز، مشتریان وقتی پیامی را می‌بینند که «عمومی» است، آن را نادیده می‌گیرند (فیلتر مغزی). اما وقتی پیامی را می‌بینند که انگار «فقط برای آن‌ها» نوشته شده، میخکوب می‌شوند. جف بزوس (بنیان‌گذار آمازون) می‌گوید: «ما مشتریانمان را به مهمانی دعوت می‌کنیم و ما میزبان هستیم. وظیفه ماست که تجربه آن‌ها را عالی کنیم.» شما نمی‌توانید برای کسی که نمی‌شناسید، مهمانیِ عالی برگزار کنید. در این مقاله، ما می‌خواهیم یاد بگیریم چطور مهمانانمان را آنقدر دقیق بشناسیم که بدانیم قهوه‌شان را چطور می‌خورند، از چه چیزی می‌ترسند و چه رویایی در سر دارند.

در این مقاله چه چیزهایی را با هم مرور می‌کنیم؟

  تعریف دقیق: پرسونا چیست؟ (یک شخصیت خیالی که بر اساس واقعیت ساخته شده).

  تفاوت حیاتی: فرقِ “بازار هدف” (Target Market) با “پرسونا” (Persona)؛ کلیات در برابر جزئیات.

  روانشناسی پرسونا: چرا مغز انسان عاشقِ داستان و شخصیت است؟ (قدرت همدلی).

  اجزای پرسونا: نام، عکس، بیوگرافی، دردها (Pains)، آرزوها (Gains) و اعتراضات.

  نقشه همدلی (Empathy Map): ابزاری برای دیدنِ جهان از چشمِ مشتری (می‌بیند، می‌شنود، فکر می‌کند، می‌گوید).

  جمع‌آوری اطلاعات: چگونه بدونِ حدس زدن، اطلاعاتِ واقعی به دست بیاوریم؟ (مصاحبه، CRM، تیم فروش).

  پرسونای B2B vs B2C: تفاوتِ خریدارِ شرکتی (منطقی/گروهی) با خریدارِ شخصی (احساسی/فردی).

  پرسونای منفی (Negative Persona): شناختنِ کسانی که “نباید” به آن‌ها بفروشیم.

  تئوری “کارهایی که باید انجام شود” (JTBD): مشتری محصول نمی‌خرد؛ پیشرفت می‌خرد.

  کاربرد پرسونا: چگونه پرسونا باعث می‌شود کپی‌رایتینگ، تبلیغات و محصولِ ما متحول شود؟

  بومی‌سازی: طراحی پرسونا برای مشتری ایرانی؛ نقشِ “قیمت دلار”، “فیلترینگ” و “چشم‌وهم‌چشمی”.

فصل اول: پرسونا چیست؟ (و چه چیزی نیست)

بیایید اول تکلیفمان را با تعاریف روشن کنیم.

تعریف پرسونای خریدار: «نمایشی نیمه‌خیالی از مشتری ایده‌آل شما، که بر اساس تحقیقات بازار و داده‌های واقعی درباره مشتریان فعلی ساخته شده است.» سه کلمه کلیدی:

  نیمه‌خیالی: اسمش (مثلاً مریم) و عکسش خیالی است، اما ویژگی‌هایش واقعی است.

  ایده‌آل: ما پرسونای مشتریانِ بدقلق را نمی‌سازیم (مگر به عنوان پرسونای منفی). ما کسی را می‌سازیم که می‌خواهیم بیشتر از او داشته باشیم.

  داده‌های واقعی: پرسونا زاییده تخیلاتِ شما در اتاقِ در بسته نیست. باید بر اساس مصاحبه و دیتا باشد.

پرسونا چه چیزی نیست؟

  پرسونا یک «تایتل شغلی» نیست (مثلاً: مدیر بازاریابی).

  پرسونا یک «بازار هدف» نیست (مثلاً: زنان ۳۰ ساله).

  پرسونا یک «شخصِ خاص واقعی» نیست (مثلاً: آقای احمدی مشتری قدیمی ما).

چرا به آن نیاز داریم؟ چون در شرکت، هر کسی ساز خودش را می‌زند.

  مدیر محصول: «بیایید ۵۰ تا ویژگی جدید اضافه کنیم.» (چون فکر می‌کند مشتری عاشق تکنولوژی است).

  مدیر فروش: «بیایید ارزانش کنیم.» (چون فکر می‌کند مشتری فقط دنبال قیمت است).

  کپی‌رایتر: «بیایید بامزه بنویسیم.» پرسونا وارد جلسه می‌شود و دعوا را تمام می‌کند: «مریم (پرسونای ما) وقتِ یادگیری ۵۰ ویژگی جدید را ندارد، پولش هم می‌رسد، ولی حوصله شوخی ندارد چون استرس دارد. پس ساده و جدی بسازید.» پرسونا، قطب‌نمای شرکت است.

فصل دوم: تفاوت بازار هدف و پرسونا (جنگل و درخت)

خیلی‌ها این دو را اشتباه می‌گیرند. بیایید با یک مثال شفاف کنیم.

بازار هدف (The Forest):

  تعریف: گروهی بزرگ از افراد با ویژگی‌های مشترک کلی.

  زبان: آمار و ارقام.

  مثال: «مردان، ۲۵ تا ۴۰ ساله، ساکن شهرهای بزرگ ایران، دارای تحصیلات دانشگاهی، علاقه‌مند به تکنولوژی.»

  کاربرد: برای تعیینِ اندازه بازار و انتخابِ کانال‌های تبلیغاتی (مثلاً تبلیغ در اینستاگرام).

پرسونا (The Tree):

  تعریف: یک شخصیتِ واحد که نماینده‌ی آن گروه است.

  زبان: داستان و احساس.

  مثال: «آرش، ۳۲ ساله، برنامه‌نویس در یک شرکت استارتاپی در تهران. او عاشق گجت‌های جدید است اما وقت کافی برای تحقیق ندارد. او از اینکه وسایلش زود خراب شود متنفر است. او پادکست “بی‌پلاس” گوش می‌دهد و به توصیه‌های دوستانش در توییتر اعتماد دارد.»

  کاربرد: برای نوشتنِ محتوا، طراحی محصول و لحنِ برند.

نکته: شما می‌توانید یک بازار هدف داشته باشید، اما ۳ تا ۵ پرسونا در آن بازار داشته باشید. (مثلاً در بازارِ لوازم ورزشی: پرسونای «علیِ بدنسازِ حرفه‌ای» با پرسونای «سارایِ تازه‌کار که می‌خواهد لاغر شود» کاملاً فرق دارد، هرچند هر دو در بازار هدفِ شما هستند).

فصل سوم: اجزای یک پرسونای کامل (آناتومیِ شخصیت)

یک پرسونای خوب، باید مثل یک پروفایلِ دوستیابی یا رزومه‌ی کاری، پر از جزئیات باشد. ما معمولاً پرسونا را در یک صفحه (Persona Sheet) طراحی می‌کنیم. این صفحه شامل موارد زیر است:

۱. مشخصات هویتی (Who):

  نام: (یک اسم واقعی بگذارید تا بتوانید صدایش کنید. مثلاً: “مدیر مسعود” یا “مادر مریم”).

  عکس: یک عکس از اینترنت پیدا کنید که چهره‌اش را نشان دهد. (چهره‌ای که حسش را منتقل کند).

  شغل و درآمد: دقیقا چه کار می‌کند؟ چقدر پول درمی‌آورد؟

  وضعیت تاهل و محل زندگی: مجرد است یا متاهل؟ مستاجر است یا صاحبخانه؟

۲. روان‌شناختی (Psychographics):

  ارزش‌ها: چه چیزی برایش مهم است؟ (خانواده؟ پول؟ محیط زیست؟ پرستیژ؟).

  ترس‌ها: شب‌ها چه نگرانی‌ای نمی‌گذارد بخوابد؟ (اخراج شدن؟ مریض شدن بچه؟ مسخره شدن؟).

  اهداف: آرزوی او چیست؟ (ترفیع گرفتن؟ سفر دور دنیا؟ آرامش؟).

۳. رفتار و عادات (Behavior):

  منابع اطلاعاتی: اخبار را از کجا می‌گیرد؟ (تلگرام؟ اینستاگرام؟ روزنامه؟).

  الگوی خرید: آنلاین می‌خرد یا حضوری؟ چقدر تحقیق می‌کند؟ آیا اهلِ چانه زدن است؟

  اینفلوئنسرها: چه کسانی روی او تاثیر می‌گذارند؟ (علی دایی؟ صدف بیوتی؟ استاد دانشگاه؟).

۴. رابطه با ما (Relation):

  نقاط درد (Pain Points): مشکل اصلی‌اش چیست که ما می‌توانیم حل کنیم؟

  موانع خرید (Objections): چرا ممکن است از ما نخرد؟ (گرانیم؟ اعتماد ندارد؟).

  زبان: او با چه کلماتی مشکلش را توصیف می‌کند؟ (خیلی مهم برای سئو).

فصل چهارم: نقشه همدلی (Empathy Map)؛ دیدن از پشتِ عینکِ مشتری

برای اینکه پرسونا را عمیق کنید، از ابزار قدرتمندی به نام «نقشه همدلی» (طراحی شده توسط دیو گری) استفاده کنید. این نقشه یک دایره است که به ۴ قسمت تقسیم شده و مشتری (پرسونا) در وسط آن است.

۱. چه می‌بیند؟ (See): در محیط اطرافش چه می‌بیند؟

  دوستانش چه کار می‌کنند؟

  در بازار چه پیشنهاداتی می‌بیند؟

  (مثال: آرش می‌بیند که همه همکارانش ساعت هوشمند اپل دارند).

۲. چه می‌شنود؟ (Hear): دوستان، همکاران و رئیسش به او چه می‌گویند؟

  رئیسش می‌گوید: «باید بازدهی‌ات را بالا ببری.»

  همسرش می‌گوید: «ما پول کافی برای خریدهای لوکس نداریم.»

  اینفلوئنسرها می‌گویند: «اگر این ساعت را نداشته باشی، عقب‌مانده‌ای.»

۳. چه فکر و احساسی می‌کند؟ (Think & Feel): (چیزهایی که شاید به زبان نیاورد).

  ترس‌ها: «نکند پولم را دور بریزم؟»

  آرزوها: «کاش من هم مثل فلانی دیده شوم.»

  دغدغه‌ها: «واقعاً این محصول به درد من می‌خورد؟»

۴. چه می‌گوید و انجام می‌دهد؟ (Say & Do): رفتار بیرونی‌اش چیست؟

  در جمع چه می‌گوید؟ («من به تکنولوژی اهمیت میدم»).

  رفتارش چیست؟ (ساعت‌ها در دیجی‌کالا نقد و بررسی می‌خواند).

وقتی این نقشه را پر کنید، دیگر مشتری برای شما غریبه نیست. شما با او «همدلی» کرده‌اید.

فصل پنجم: چگونه اطلاعات جمع کنیم؟ (کارآگاه‌بازی)

شما نمی‌توانید پرسونا را «تخیل» کنید. باید «کشف» کنید. منابع اطلاعات:

۱. مصاحبه با مشتریان فعلی (The Goldmine): با ۵ تا ۱۰ نفر از بهترین مشتریانتان تماس بگیرید.

  نپرسید: «از محصول ما راضی هستید؟» (جواب کلیشه‌ای).

  بپرسید: «روزی که تصمیم گرفتید محصول ما را بخرید، چه اتفاقی افتاده بود؟ چه مشکلی داشتید؟»

  بپرسید: «قبل از ما، چه راه‌حل‌های دیگری را امتحان کردید؟»

  بپرسید: «اگر ما نبودیم، چه کار می‌کردید؟»

۲. صحبت با تیم فروش و پشتیبانی: این‌ها خط مقدم جبهه هستند. آن‌ها هر روز صدای مشتری را می‌شنوند.

  از آن‌ها بپرسید: «مشتری‌ها بیشتر چه سوالی می‌پرسند؟»

  «بزرگترین اعتراضشان چیست؟» (گران است؟ سخت است؟).

  «چه نوع مشتریانی راحت‌تر می‌خرند؟»

۳. تحلیل دیجیتال (Digital Analytics):

  گوگل آنالیتیکس: مشتریان از کدام شهرها می‌آیند؟ با موبایل هستند یا دسکتاپ؟ (کاربر موبایل عجول‌تر است).

  سوشال لیسنینگ: در توییتر و اینستاگرام بگردید. مشتریان درباره محصولات مشابهِ شما چه می‌گویند؟ از چه چیزی شکایت دارند؟

۴. فرم‌های نظرسنجی: در سایتتان یک فرم کوچک بگذارید: «بزرگترین چالش شغلی شما در حال حاضر چیست؟»

فصل ششم: پرسونای B2B در برابر B2C

طراحی پرسونا برای فروش به شرکت‌ها (B2B) با فروش به افراد (B2C) متفاوت است.

در B2C (فروش به مصرف‌کننده):

  تمرکز روی احساسات، سبک زندگی و نیازهای شخصی است.

  تصمیم‌گیرنده معمولاً یک نفر است (یا نهایتاً همسر).

  فرآیند خرید کوتاه است.

  مثال: پرسونای «مادرِ نگران» برای فروش مکمل غذایی کودک.

در B2B (فروش به شرکت):

  تمرکز روی منطق، بازگشت سرمایه (ROI) و اهداف شغلی است.

  تصمیم‌گیرنده یک نفر نیست! ما با DMU (Decision Making Unit) طرف هستیم.

  آغازگر: کسی که مشکل را می‌بیند (کارشناس فنی).

  تاثیرگذار: کسی که نظر می‌دهد (مشاور).

  تصمیم‌گیرنده: کسی که امضا می‌کند (مدیرعامل).

  خریدکننده: کسی که پول می‌دهد (مدیر مالی).

  شما باید برای هر کدام از این نقش‌ها، یک پرسونای جداگانه داشته باشید. پرسونای «مدیر مالی» دنبالِ کاهش هزینه است، اما پرسونای «مدیر فنی» دنبالِ کارایی است.

فصل هفتم: پرسونای منفی (Negative Persona)؛ لیستِ سیاه

همانطور که باید بدانید «مشتری شما کیست»، باید بدانید «مشتری شما چه کسی نیست». پرسونای منفی (Exclusionary Persona)، کسی است که شما نمی‌خواهید جذبش کنید.

چرا باید پرسونای منفی بسازیم؟ ۱. تا بودجه تبلیغات را هدر ندهیم. ۲. تا تیم فروش وقتش را تلف نکند. ۳. تا محصول را برای آدم اشتباهی تغییر ندهیم.

مثال‌های پرسونای منفی:

  علیِ رایگان‌جو: فقط دنبالِ محتوای رایگان و PDF است و هرگز پول نمی‌دهد. (نباید روی او تارگت بزنید).

  آقای کمال‌گرا (با بودجه کم): انتظاراتِ محصولِ لوکس دارد اما می‌خواهد پولِ محصولِ اقتصادی بدهد. (این مشتری فقط دردسر است و پشتیبانی را بیچاره می‌کند).

  دانشجوها: (اگر محصول شما نرم‌افزار سازمانی گران‌قیمت است، دانشجوها فقط برای تحقیق می‌آیند، نه خرید).

فصل هشتم: تئوری “کارهایی که باید انجام شود” (JTBD)

کلیتون کریستنسن تئوری عمیقی دارد به نام Jobs to be Done. او می‌گوید: «مشتری محصول شما را نمی‌خرد؛ او محصول شما را استخدام می‌کند تا کاری را برایش انجام دهد.»

مثال معروف میلک‌شیک: مک‌دونالد می‌خواست فروش میلک‌شیک را زیاد کند. از مشتریان پرسید چه طعمی دوست دارید؟ (تحقیق سنتی). تغییرات را اعمال کرد اما فروش زیاد نشد. سپس محققان رفتند و دیدند که اکثر میلک‌شیک‌ها ساعت ۸ صبح توسط راننده‌ها خریده می‌شود. چرا؟ چون راننده‌ها در مسیر طولانیِ محل کار، حوصله‌شان سر می‌رفت و گرسنه می‌شدند. آن‌ها چیزی می‌خواستند که: ۱. خوردنش پشت فرمان راحت باشد (ساندویچ می‌ریخت). ۲. غلیظ باشد و تمام شدنش ۲۰ دقیقه طول بکشد (سرگرمی). ۳. تا ظهر سیر نگهشان دارد. آن‌ها میلک‌شیک را برای «سرگرم شدن در ترافیک و رفع گرسنگی» استخدام می‌کردند، نه برای دسر! نتیجه: مک‌دونالد میلک‌شیک‌ها را غلیظ‌تر کرد و تکه‌های میوه در آن ریخت (تا خوردنش جالب‌تر شود). فروش ۴ برابر شد.

درس برای پرسونا: در پروفایل پرسونا، حتماً بنویسید: «این آدم محصول ما را استخدام می‌کند تا چه کاری (Job) را انجام دهد؟»

  پرسونا: مادر شاغل.

  Job: «می‌خواهم وقتی خسته از کار برمی‌گردم، احساسِ گناه نکنم که غذای سالم به بچه‌ام نداده‌ام.» (او پیتزا نمی‌خرد؛ او «رهایی از احساس گناه» می‌خرد).

فصل نهم: چگونه پرسونا را به کار بگیریم؟ (از کاغذ تا عمل)

پرسونا نباید یک فایل PDF باشد که در کامپیوتر خاک بخورد. باید در تمام رگ‌های شرکت جریان داشته باشد.

۱. در تولید محتوا: وقتی بلاگ پست می‌نویسید، عکس پرسونای «مریم» را جلوی خودتان بگذارید. ننویسید: «لوازم خانگیِ ما با تکنولوژیِ اینورتر…» بنویسید: «مریم جان، می‌دونیم چقدر صدای ماشین لباسشویی وقتی بچه خوابه آزاردهنده‌ست. تکنولوژی جدید ما یعنی سکوت مطلق.»

۲. در تبلیغات (Ads): تارگتینگ فیسبوک یا یکتانت را بر اساس علایقِ پرسونا تنظیم کنید. اگر پرسونای شما «آرشِ عاشق تکنولوژی» است، تبلیغ را در سایت‌های تکنولوژی (زومیت، دیجیاتو) نمایش دهید، نه در سایت آشپزی.

۳. در توسعه محصول: وقتی مهندس‌ها می‌خواهند فیچر جدید اضافه کنند، بپرسید: «آیا این فیچر به دردِ مریم می‌خوره؟ یا فقط پیچیده‌ش می‌کنه؟»

۴. در پشتیبانی: به تیم پشتیبانی بگویید: «مریم‌ها آدم‌های مضطربی هستند، با آن‌ها آرام و با حوصله حرف بزنید. اما آرش‌ها عجولند، سریع بروید سر اصل مطلب.»

فصل دهم: بومی‌سازی؛ پرسونای ایرانی

مشتری ایرانی ویژگی‌های خاصی دارد که باید در پرسونا لحاظ شود.

۱. سندروم بی‌اعتمادی: پرسونای ایرانی به شدت بدبین است (چون بارها کلاه سرش رفته).

  در پرسونا بنویسید: «بزرگترین مانع خرید: ترس از فیک بودن جنس یا عدم گارانتی.»

  راهکار: در بازاریابی روی «پرداخت در محل»، «تست رایگان» و «ویدیو از محصول واقعی» مانور دهید.

۲. حساسیت قیمتی و تورم: پرسونای ایرانی دائم در حال ضرب و تقسیم دلار است.

  او خریدش را یا «جلو می‌اندازد» (چون فردا گران می‌شود) یا «به تعویق می‌اندازد» (چون پول ندارد).

  راهکار: پیام‌های «خرید قبل از افزایش قیمت» یا «فروش اقساطی» برای پرسونای ایرانی بسیار محرک است.

۳. چشم‌وهم‌چشمی (Social Proof): برای بسیاری از پرسوناها (مخصوصاً در مد و دکوراسیون)، نظرِ «دیگران» مهم‌تر از نظرِ خودشان است.

  در نقشه همدلی، بخش «چه می‌شنود» بسیار مهم است. «دخترخاله‌ام چی میگه اگه این مبل رو بخرم؟»

جمع‌بندی: داستان‌نویسِ کسب‌وکار باشید

بازاریابی، چیزی جز «داستان‌سرایی» نیست. و هر داستانی نیاز به یک «قهرمان» دارد. قهرمانِ داستانِ شما، «محصولتان» نیست؛ «مشتری» (پرسونا) است. محصول شما، فقط آن شمشیرِ جادویی یا آن راهنمایِ خردمند (یودا) است که به قهرمان کمک می‌کند تا غولِ مرحله آخر (مشکلاتش) را شکست دهد. اگر پرسونای خود را دقیق بشناسید، می‌توانید داستانی بنویسید که او خودش را در آن ببیند و عاشقش شود. دیگر تیر در تاریکی نمی‌اندازید. شما دقیقاً می‌دانید دارید با چه کسی حرف می‌زنید. از امروز، مشتریان را «عدد» نبینید. آن‌ها را «مریم»، «علی» و «سارا» ببینید. با دردهایشان همدلی کنید و راه‌حلی بدهید که زندگی‌شان را بهتر کند. این رازِ برندهای بزرگ است.

پس همین الان گوشی را بردارید و به یکی از بهترین مشتریانتان زنگ بزنید (یا پیام دهید). بگویید: «سلام، می‌خوام ۵ دقیقه وقتتون رو بگیرم تا بهتر بشناسمتون و خدماتمون رو بهتر کنم.» این ۳ سوال را بپرسید: ۱. «قبل از اینکه محصول ما را بخری، دقیقاً چه مشکلی داشتی که خیلی اذیتت می‌کرد؟» (کشفِ Pain Point). ۲. «چه چیزی باعث شد ما را انتخاب کنی و سراغ رقبا نروی؟» (کشفِ ارزش پیشنهادی از دید مشتری). ۳. «اگر همین فردا شرکت ما تعطیل شود، چه چیزی را بیشتر از همه از دست می‌دهی؟» (کشفِ مزیت اصلی). جواب‌ها را بنویسید. این اولین خشتِ پرسونای واقعی شماست.

ab

ab

سوالات متداول

موضوعات مرتبط

لورم ایپسوم متن ساختگی با تولید سادگی نامفهوم گرافیک است.